من قاسمم عموجان فرزند مجتبایم
در سنِ نوجوانی جانباز کربلایم
گفته برادر تو گَردم تو را فدایی
ای مظهرِ خدایی خورشید کربلایی
در جَنگِ اهلِ فتنه ، ای نور حی سبحان
سینه شکسته گردم در زیر سُمِ اَسبان
گرچه ز شور رزمم دشمن شود زمین گیر
بر پیکرم نشیند تیر و سنان و شمشیر
عشق تو در نهادم ای قبله ی مُرادم
از روی زین فتادم عمو بِرِس به دادم

شاعر : حاج امیر عباسی
-----------------------------------------
ای نقل دامادیِّ تو از نیزه و سنگ
ای از حنای خون شده پا تا سرت رنگ
دیدم عزیزم بر تنت ، گشته زره پیراهنت
خونین تمام بدنت
آتش به دریا می کشی ، روی زمین پا می کشی
داری عمو را می کُشی
یا قاسم ابن مجتبی
******
در زیر پای اسب دشمن مانده ای تو
با کام پر خون اشهدت را خوانده ای تو
شرمنده ام از مادرت ، شد پاره پاره پیکرت
خونین شده پا تا سرت
لاله ی پرپرم شدی ، مثل برادرم شدی
هم قد اکبرم شدی
یا قاسم ابن مجتبی

شاعر : محمد مهدی روحی
----------------------------------------
ای گل یاسمن ، یادگار حسن
بعد از تو قاسمم ، خزان شده چمن
شکستی با رفتنت دل من ، ( غم مرگت گشته قاتل من (۲))
میوه ی قلب حسن ، شده ای صد پاره تن
قاسم ابن مجتبی
******
بین گرفته عدو ، دورم را از هر سو
سر بسته می گویم ، وای از درد پهلو
عمو جان شد غرق خون کفنم، (شکسته شد استخوان تنم (۲))
ای عمو جان کن شتاب ، که گل تو شد گلاب
عمو جانم یا حسین
******
ای سکینه بیا ، روضه ای کن برپا
از میدان می رسد ، یتیم مجتبی
پیش دشمن قامتم خم نشد ، ( یک سرمو از عمو کم نشد (۲))
پیش نگاه بابا ، می زنم من دست و پا
عمو جانم یا حسین

شاعر : محمد مهدی روحی
-----------------------------------------
همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد
همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد
گره به بند نقابت زد و میان حرم
پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد
کنار عمه نشست و برای نجمه گریست
و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد
ببین که با عرق شرم آشنایم کرد
کسی که با تن این خاک آشنایت کرد
به غیر موی سفیدش،لبان پر خونت
تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد
کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید
کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد
بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن
علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست
که تاخت لشگری غرق رد پایت کرد
همینکه خواستی از سینه ات نفس بکشی
شکست دنده ی سختی و بی صدایت کرد
دوباره آمدی آرامتر نفس بزنی
که باز ضربه یک نعل جابجایت کرد
تلاش میکنی اما نفس نمیگذرد
به سینه حق بده اين سنگ آسیايت کرد
تو را به سینه اش عباس می کشد بد جور
مفاصلی که جدا مانده نخ نمایت کرد
به مشت قاتل تو گیسوی تو را چرخاند
بلند ازسرمو اززمين جدايت کرد
چه خوب شدکه رسیدم تبر زمین انداخت
رسیدم و نوک سرنيزه اش رهایت کرد

شاعر : حسن لطفی
----------------------------------------
دارن موسوزونن تو رو با شلعه ی جنگ جمل
کشتن دلبند حسن حالا شده خیر العمل
سمتت اومد از هر طرف صدها بلا
زخم زبون کاری تر از سر نیزه ها
حرفی بزن تلخه سکوت مجتبا
ارث فاطمه رسیده به این جسم لاغرت
بند نعلینت گره خورده با موی پرپرت
زیر مرکب ها امون از نفس های آخرت
واویلا ، برس به فریادم عمو
******
انگاری همهمه شده دوباره توی قتلگاه
صدای ناله ی کیه که مونده زیر دست و پا
خون می باره از چشم یاس و یاسمن
یک لشگر و یک یوسف گل پیرهن
پهنه بازم سفره ی اطعام حسن
این می و مستی همه می دونن کار مجتباس
این همه عسل فقط توی بازار مجتباس
این قد رعنا که اینجاس علمدار مجتباس
واویلا ، برس به فریادم عمو

شاعر : محسن طالبی پور
-----------------------------------------
لاله ی این چمنم ، قاسم ابن الحسنم
با سم اسب شکست ، استخوان های تنم
دست و پا می‌زنم و ، تا به فلک فریادم
ای عمو زود بیا من ز نفس افتادم
من یتیم حسنم
******
می زنند از کینه ، سنگ بر آیینه
تو شکسته دلی و ، من شکسته سینه
در بهاران من اگر کشته‌ی صد پاییزم
« مژده‌ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم»
من یتیم حسنم
******
ای گل تشنه جگر ، مهربان همچو پدر
مرگ در راه تو بود ، از عسل شیرین‌تر
باغبانا نظری کن به من و همّت من
نو نهال توام و سرو شده قامت من
من یتیم حسنم

شاعر : میثم مومنی نژاد
--------------------------------------
چه ماهی از خیمه جدا شد ، چه شیری از بیشه رها شد
عجب شوری در خیمه ها شد ، واویلا
سر لفش دست نسیم است ، زنسل آقای کریم است
چه نازی در اشک یتیم است ، واویلا
واویلا ، کجایی حسن رزم قاسم بینی
ز خشکی لبها تو بوسه چینی ، کنارش نشینی
کشیده شمشیر پور یل جمل
گرفته عباس مه پاره ای بغل
شده شهادت اهلا من العسل
یابن الزهرا لبیک یاحسین
******
دعا کن ای نجمه برایش ، تجلی کرده نعره هایش
به صحرا پیچیده صدایش ، حسن جان
رجز می خواند بین لشگر ، ز سمت خیمه آل حیدر
همه گویند الله اکبر ، حسن جان
یا حیدر ، قلندر شده با دمه جاء الحق
به یک قمزه گردن زده از ارزق ، هو الهو هو الحق
نام حسن شد زنده در این زمین
زخیمه سقا زد نعره آفرین
حسن بیا و شیر نرت ببین
یابن الزهرا لبیک یاحسین
******
ولی عمر شادی سر آمد ، صدای فریادی در آمد
عمو باچشمان تر آمد ، واویلا
عجب تصویری پیش رو بود ، عجب قاتل بی آبرو بود
سر گیسو دست عدو بود ، واویلا
واویلا ، به خاک بلا حج او کامل شد
قد و قامتش چون ابوفاضل شد ، چه خونی به دل شد
به سینه آه ممتد کشیده است
زیر لگدها او قد کشیده است
نفس چو مادر چه بد کشیده است
یابن الزهرا لبیک یاحسین

شاعر : قاسم نعمتی
-----------------------------------------
من لاله ام ولی به موج خار و خس ، افتادم از پشت فرس
عمو عمو بیا به فریادم برس
به روی خاک افتاده ام به عشق تو ، بالا نمی آید نفس
عمو عمو بیا به فریادم برس
جونم رسید از غربت تو بر لب ، شد سینه ام شکسته زیر مرکب
رسان عمو سلام به عمه زینب
آه و واویلا ، عزیز زهرا
******
ای در سپهر قلب زارم ماه عشق ، شدم به رسم و راه عشق
من فارغ التحصیل دانشگاه عشق
میان میدان با لبان تشنه ام ، شدم به سوز و آه عشق
من فارغ التحصیل دانشگاه عشق
جانباز تو فتاده بر روی خاک ، تا بیندت با سینه ای ز غم چاک
خون رُخم بیا و کن عمو پاک
آه و واویلا ، عزیز زهرا
******
جاری ز رخسارم شده خونِ جبین ، ای دلربای نازنین
پا بر زمین کشیدنم ، عمو ببین
از روی اسب از تیغ ظلم اهل کین ، افتاده ام روی زمین
پا بر زمین کشیدنم ، عمو ببین
عشقت شده سرشته با گل من ، دیدن تو آرزوی دل من
تشنگیِ شیش ماهه قاتل من
آه و واویلا ، عزیز زهرا

شاعر : حاج امیر عباسی
------------------------------------------
یوسف ما ز کنعان رود سوی بیابان
خواهرم روی این ماه زیبا را بپوشان
می رود سوی گلچین نو نهالی
ای برادر حسن جای تو خالی
قاسمم قاسمم جانم فدایت
******
جوشنی بر قد تو نشد اندازه باشد
وای اگر جنگ با تو ز نعل تازه باشد
اکبرم با زره شد اربا اربا
تو و یک پیرهن وای از دل ما
قاسمم قاسمم جانم فدایت
******
ای دریغا که از خون شود رخسار تو رنگ
تو مگو من یتیمم که بارد بر سرت سنگ
ای کفن پوش من اجل مبارک
مرگ احلی من العسل مبارک
قاسمم قاسمم جانم فدایت

شاعر : میثم مومنی نژاد
-----------------------------------------
عزیز من این قده اصرار نکن
مادرتم اومده ، اصرار نکن
درسته مرد میدون نبردی
اما اگه بری و برنگردی
اگه رو صورتت خراش بیفته
رو پیکرت زخم تراش بیفته
جواب مادر تو رو چی بدم
جواب همسر تو رو چی بدم
تو حسن کرببلای منی
تو یادگار مجتبای منی
غصه نخور اگه دلت شکسته
گرد یتیمی به رخت نشسته
خودم برایت پدری میکنم
تو رو علی اکبری میکنم
طفل برادرم خودت میدونی
برای من مثل علی میمونی
اگه بری نجمه جوون نداره
تو تازه دامادی شگون نداره
اگه بری دل حرم میگیره
گریه نکن که گریه ام میگیره
اندازه ی سر تو خود ندارم
باید که عمامه سرت بذارم
زره ندارم روی تن بپوشی
باید که قاسمم کفن بپوشی
یادت باشه حالا که رهسپاری
حلقه ی نامزدی تو در بیاری
رفتی به جان خود بلا خریدی
رفتی پسر حماسه آفریدی
تک یل نامی هم نشد حریفت
ازرق شامی هم نشد حریفت
وارٍث شیر جملی آفرین
هستی زهرا و علی آفرین
دیدم که یکباره هوا به هم ریخت
افتادی از پشت فرس دلم ریخت
پرپر من پا رو پرت گذاشتند
با نیزه ها سربه سرت گذاشتند
راه تو رو به سوی خیمه بستند
استخونای سینه تو شکستند
با بچه های فاطمه بد شدند
با مرکب از روی تنت رد شدند
بلند شو ای غرقه به خون دوباره
اهلا من العسل بخون دوباره
روزی تو درد و غم و محن شد
لباس دامادی تو کفن شد

شاعر : علیرضا خاکساری
-----------------------------------------
(به سبک نامه نوشتم بر تو اما)
آخر ز داغ تو شکستم سینه شکسته تو هستم
جز تو زعالم دیده بسته سینه شکسته تو هستم
افتادم از پشت فرس عمو به فریادم برس
بیا ببین با من چه ها شد دشمن چه بی شرم و حیا شد
آخر به زیر سُم مرکب یتیم مجتبی فدا شد
******
خون خدا با بی قراری آمد چنان باز شکاری
اشک از دو چشمش گشته جاری گفتا به او با حال زاری
ای نازنین ای مهجبین دیگر مَکش پا بر زمین
ای نور چشمم ای دلاور برادرِ علی اکبر
گشتی به میدان سنگ باران ای لاله از کینه پرپر

شاعر : حاج امیر عباسی
-------------------------------------------
*من که یتیمم ابن الکریمم
من که حسین فهمیده ها را مقتدایم
بسیجیِ دلاورِ کرببلایم
یابن الزّهرا ...
*زدم به لشکر با ذکر حیدر
در نوجوانی،مردِ شیرافکن منم من
در دشت غربت نائب الحَسَن منم من
یابن الزّهرا ...
اینک فتادم برِس به دادم
چون استخوانِ سینه ی قاسم شکسته
شد زنده یاد کوچه و دستانِ بسته
یابن الزّهرا ...

شاعر : حاج امیر عباسی
------------------------------------------
مرد میدان بلا – بسیجی کربلا
ای گذشته از جان و تن – گل نجمه ، اِبنُ الحَسن
آه و واویلاواویلا...
نوشیدی در نینوا – جام اَحلا عسل را
بر دو عالم آبرویی – فانی عشق عمویی
آه و واویلاواویلا...
بلا به جان خریدی – پا بر زمین کشیدی
أبدی شد ننگ کوفه – خورده بر تو سنگ کوفه
آه و واویلاواویلا...

شاعر : حاج امیر عباسی
-----------------------------------------
بدنت پاشیده ، بال و پرت پاشیده
تا که دستم به سرت خورد سرت پاشیده
بدنت تا به زمین خورد صدا کرد عمو
دیدم از دور نشان پدرت پاشیده
تو فقط سعی کن حرفی نزنی یا اینکه
با اشارات بگو چون جوهرت پاشیده
سرخی لعل لبت بیشتر از هر وقتیست
سرخی اش از دم پا تا به سرت پاشیده
یادگار حسنم از چه چنین لِه شده ای ؟
شیره ی جان تو از چشم ترت پاشیده
حسنم کاش ببیند که چه سروی شده ای
بیا بابا ، بیا بابا ، ثمرت پاشیده

شاعر : علیرضا عنصری
------------------------------------------
نوجوان قبیلۀ خورشید
عالم دَهر مکتب توحید
آمده نیزۀ جمل در دست
سیزده شیشه عسل در دست
نام او چیست در عشیرۀ عشق؟
قاسم بن الحسن،نبیرۀ عشق
کارصد تیغ کرده مژگانش
خشم عباس برق چشمانش
با لب خشک خود غزل می خواند
شعر اهلا من العسل می خواند
از نگاه و صداش غم می ریخت
رجزش دشت را به هم می ریخت
نعره می زد: منم یتیم حسن
کفنم را حسین کرده به تن
غیرتی سبز خون رگهایم
نوه ی بوتراب و زهرایم
آمدم پابه پای شمشیرم
انتقام مدینه را گیرم
یا علی گفت و لب تر از می کرد
اسب ها را یکی یکی پی کرد
تیغ را رقص ذوالفقاری داد
همه کفر را فراری داد
با دل شیر تا کجا رفته!؟
چقدر او به مجتبی رفته!!!
گر چه از چارسو گلاویزند
کوفیان مثل برگ می ریزند
لشگر ظلم را چه شاکی کرد
مرحبا، خوب گرد و خاکی کرد
تیغ می زد،سینجلی می گفت
مست و مدهوش یاعلی می گفت
عاقبت تشنگی به بندش کرد
نیزه ای آمد و بلندش کرد
از لب آسمان زحل افتاد
سیزده شیشه عسل افتاد
طاقت صبر را زکف برده
مثل زهرا چه بد زمین خورده!؟
دیدم از رد بند نعلینی
قد کشیده به طرفة العینی
دشنه کینه را صدا کردند
سر مهتاب را جدا کردند
کاروان را ز کربلا بردند
سر او را مغیره ها بردند

شاعر : وحید قاسمی


-------------------------------------
ناگهان بر سر قتل تو چه دعوا شده است
بند بند بدنت آه زهم وا شده است
چه بلایی به سر صورتت آمد قاسم
وای این نیزه چه سان در دهنت جا شده است؟!
زانوانت چه شده حرف بزن قاسم جان
ساق پاهای تو برعکس چرا تا شده است ؟!!
سر انگشت تو را هم به غنیمت بردند
چه قدر روی تنت حادثه امضا شده است...!
مهره های کمرت دور و برت می ریزد
اینچنین ریختنت آه معما شده است...

شاعر : نیما نجاری
----------------------------------------
اومده پیش عمو ، سر به زیر و غمینه
بغضی داره تو سینه
میگه راهیم کن
نم نم میباره بارون ، میگه زاده ی عشقم
من مدینه سرشتم
یه نگاهیم کن
عمو ، دیگه جونم به لب رسیده
عمو ، ببین چقد رنگم پریده
عمو ، مادرت با قد خمیده
میگه ، واغربتا حسین غریبه
بزار منم فدات بشم ، عمو عمو عمو
شریک غصه هات بشم ، عمو عمو عمو
شهید کربلات بشم ، عمو عمو عمو
بزار منم فدات بشم ، عمو عمو عمو
شریک غصه هات بشم ، عمو عمو عمو
شهید کربلات بشم ، عمو عمو عمو
واغربتا واغربتا حسین حسین حسین
******
شده تموم تنت ، همه تاب و تب من
جای مرکب دشمن
پاشو جان عمو
جواب مادر تو ، چی بدم غصه داره
مثل ابر بهـاره
پاشو جان عمو
عمو ، پاشو کم کم دارم می میرم
عمو ، با دیدنت به غم اسیرم
پاشو ، بازم به آغوشت بگیرم
پاشو ، اگه بری منم میمیرم
تو یادگار حسنی ، عمو عمو عمو
برات نمونده بدنی ، عمو عمو عمو
بگو تو با من سخنی ، عمو عمو عمو
دیدی تو هم فدا شدی ، عمو عمو عمو
شهید کربلا شدی ، عموعموعمو
آخر مثل بابا شدی ، عمو عمو عمو
واغربتا واغربتا حسین حسین حسین

شاعر : محمد تقی مومنی
-------------------------------------
سبک: سلام و صلوات
شراره تو دل غمين قاسمه بذار عمو برم بجون فاطمه
بده اذنم برم به ميدون نبرد/ مگه خون من از علي رنگين تره
مرگ در راه تو عزيز فاطمه/ بخدا از عسل عمو شيرين تره
از هيچ کسي نداشتم پيش تو عمو بيمي
پيش تو حس نکردم من غربت يتيمي
لبيک عمو حسين جان ۴
رسيدم عاقبت خدا به آرزوم قدم کشيده شد ديگه مث عموم
قد من شد شبيه ساقي حرم/ شد کشيده قدم به زير دست و پا
سينه ي خرد شدم به زير سم اسب/ شده يادآور مادر تو کربلا
من بي زره عمو جون تو کربلا مي جنگم
با ذکر يا علي من چون مجتبي مي جنگم
لبيک عمو حسين جان ۴
چشام براهته بياي بالا سرم اگه پسرتم بيا جا پدرم
عمو جونم بيا که از روي فرس/ شده قاسم رو خاک صحرا سرنگون
تازه دوماد بودم من و با نقل سنگ/ زدن اونقد، به تن ندارم استخون
خون جا حنا به موهام اينا زدن عمو جون
پهلوم شکست شبيه زهرا زدن عمو جون
لبيک عمو حسين جان ۴

شاعر : امیر حسین سالاروند
-------------------------------------------
کربلا منظومه ای بی انتهاست
دفترش گل واژه ی شعر خداست
لاله ها در دامنش پروده است
یک گلستان عشق را آورده است
جملگی شان واله ی پیغمبرند
مست از جام ولای حیدرند
رشد در دامان عصمت کرده اند
خو به آیین شهادت کرده اند
یادگار از اهل بیت مصطفا
بامسیرحق وباطل آشنا
درمیان کاروان عاشقان
رزمجویی هست ، اما نو جوان
تا که از راز سفر آگاه شد
باعموی خویشتن همراه شد
چهره اش ، روی دل آرای «حسن »
خلق وخویش ، خلق زیبای «حسن»
از پدر ، او در س ها آموخته
گنج ها در سینه اش اندوخته
آنکه ازاو هرچه گویم من ، کمست
یادگار « مجتبایش » «قاسم » ست
منتظر تا فرصتی پیدا کند
با عمویش ، راز دل افشا کند
حرف ها دارد که گوید با «حسین»
گردغم از دل بشوید با «حسین»
شام عاشورا ، روسوی عمو
می کند از شوق رفتن گفتگو
گفت: « اذنم ده که سربازی کنم
رخصتی مولا که جانبازی کنم
تا زنم از شوق در راه شما
باتنم صد بوسه بر شمشیرها
صبح فردا اذن میدانم بده
وعده ی دیار جانانم بده
فرصتی تا خویش قربانت کنم
جان خود را هدیه ی راهت کنم
هرکه درراه شما بی سرشود
لایق دیدار پیغمبر شود»
داد در شیرینی این گفتگو
اشک ، چشمان عمورا شستشو
با دلی غمگین برادرزاده را
نوجوانی این چنین دلداده را
برد نزدیک و در آغوشش کشید
دست لطفی بر سر و رویش کشید
بوسه زد از شوق بر سیمای او
بر دوچشم نافذ و گیرای او
گفت عمو حالا که وقت زندگی ست
هیچ می دانی عمو جان مرگ چیست؟
نوجوان پاک خوی و پاک زاد
درجوابش پاسخی شایسته داد
گر شهادت می شود فرجام من
مرگ ، « احلی من عسل » در کام من
پاسخش قلب عمویش را شکست
اشک شوقی روی چشمانش نشست
گفت آری« قاسمم » جان منی
صبح فردا مرد میدان منی
روز عاشورا ، مهیای نبرد
شد شناور سمت دریای نبرد
تا بفهماند که راه عشق چیست
تابگوید مرد یا نامرد کیست
با دلی آرام ، گامی استوار
جانش از شوق شهادت بی قرار
عزم خود را بهر رفتن جزم کرد
باشجاعت رو به سوی خصم کرد
بوسه از روی عمویش چید ورفت
سمت میدان بلا خندیدورفت
تا به سوی دشمنان او راه یافت
همچو موجی قبل دریا را شکافت
درحصار دشمنانی زشت خو
درمیان لشکری بی آبرو
ماند و با مردانگی پیکارکرد
روز دشمن را سیاه و تارکرد
درمصافی نابرابر ، جنگ کرد
خون پاکش ، دشت را گلرنگ کرد
بالبی تشنه ، تنی هم چاک چاک
غرق خون افتاد ، قاسم ، روی خاک
دروفا برعهد وپیمانی چنین
در دل دشمن و میدانی چنین
شرط اول عشق بازی باخداست
عشق بازی رمزو راز کربلاست


--------------------------------------------
از ميان غصه و غم تا که رجعت ميکنم
سينه ام را ميشکافم باز هيئت ميکنم
يا کريم و يا کريم و يا کريم و يا کريم
در مناجات سحر احساس لذت ميکنم
ميسرايم مدحتي تا اينکه راضي اش کنم
او اگر راضي نباشد رفع زحمت ميکنم
خانه ي دل را دوباره آب و جارو ميزنم
باني خدمت گذارم قصد قربت ميکنم
سيزده جام پر از نوشيدني مي آورم
سفره اي آماده ي بزم ضيافت ميکنم
حضرت زهرا به اين جشن تولد دعوت است
از امام مجتبي هم نيز دعوت ميکنم
رونق بازار ماه صوم و صائم ميرسد
از دل دارالکرامت نور قاسم ميرسد
م‍‍ژده اي چشم انتظاران وقت گل روئيدن است
آري آري لحظه هاي ناب در کوبيدن است
حضرت آقا تفضل کرده عيدي ميدهد
عجلوا اي سائلان وقت کرم جوشيدن است
ميدرخشد در سحر مانند يک قرص قمر
گونه و پيشاني اش شايسته ي بوسيدن است
از گل پيراهنش عطر بهشتي مي وزد
مادرش مستانه مشغول گلي بوئيدن است
روزه را با بوسه بر لب هاي او وا ميکند
وقت افطارش حسن گرم عسل نوشيدن است
با توجه بنگري ضرب المثل جالب بود
مغز بادام علي بن ابيطالب بود
اهل عالم او گلي از گلشن آل عباست
نور چشمان علي و حضرت خيرالنساست
در مدينه همچو بابا سفره داري ميکند
صاحب جود و کرامات و عنايات و عطاست
يليل شامي حريف تيغ شمشيرش نشد
هرچه باشد ذوالفقار حضرت شير خداست
وارث شير جمل فتاح قلب لشگر است
آفرين بر غيرت او بچه شير کربلاست
سالياني با عمويش زندگي کرده بلي
با امام عصر خود از روز اول آشناست
او همان دردانه ي زيباي بانو نجمه است
نوجوان خوش قد و بالاي بانو نجمه است
واي از آن روزي که سويي نغمه ي تکبير بود
سوي ديگر فتنه ها و حيله و تزوير بود
واي از آن روزي که بي خود و زره آماده شد
گريه هاي مادر بيچاره بي تاثير بود
واي از آن روزي که از هر سو بلايي ميرسيد
تير و تيغ و دشنه و سر نيزه و شمشير بود
واي از آن روزي که با ذکر علي مرتضي
در ميان معرکه با دشمنان درگير بود
نيزه اي آخر زمينش زد ميان همهمه
بر سرش آمد عمو انجا وليکن دير بود
جاي جاي پيکرش سوراخ بود از ضربه اي
پيکري ديگر نبود و پاره اي زنجير بود
بر دهانش جاي چندين سم مرکب ديده شد
گريه هاي آتشين عمه زينب ديده شد
------------------------------------------
باز از پنجره ی خانه ی ما،باد بوی گل مریم آورد
ابر از شوق وصالی دیگر،آبی از چشمه ی زمزم آورد
شهر بی حوصله بود از بس که،در دل مردم خود غم می دید
کودکی آمد وباخنده ی خود،تیشه بر ریشه ی هر غم آورد
عشق با آمدنش بر هم خورد،لیلی قصه ی ما مجنون شد
مهربانی خدا آمد وباز،((حضرت عشق)) به عالم آورد
همه کس محو تماشای تو شد،صورتت قابل توصیف که نیست
باز خورشید خجالت زده شد،ماه پیش رخ تو کم آورد
باز در عالم بالا امروز،مجلس شعر فراهم شده است
عشق در مدح تو از دیوانش ،غزلی راسخ ومحکم آورد
******
ششم ماه خدا آمدی و،یاد سه ماه ِ دگر افتادم
باد از پنجره ها بوی شب ِ،ششم ماه محرم آورد
یاد آن لحظه که از کام عمو،جام بر جام عسل نوشیدی
رفتی واسب تو تنها برگشت،خبر از غصه وماتم آورد
بس که از رو تنت اسب دوید،تازه هم قد ّ عمویت شده ای...
شب میلاد...،ببخشید،قلم،کربلا را به خیالم آورد

شاعر : مجتبی خرسندی
-------------------------------------------------
آیینه‌ی مرد جمل آمد به میدان
یک شیر دل مانند یل آمد به میدان
با سیزده جام عسل آمد به میدان
ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان
*****
باید که قبر خویش را آماده سازید
در دل جگر دارید اگر، بر او بتازید
*****
رفته به بابایش که این‌گونه شریف است
از نسل صاحب دین حنیف است
قاسم اگر چه قد و بالایش ظریف است
اما خدایی او سپاهی را حریف است
*****
گوید به او عمه: به بدخواه تو لعنت
مه‌پاره‌ی نجمه به بدخواه تو لعنت
*****
شاگرد رزم حضرت عباس قاسم
آمد ولیدر هیبت عباس قاسم
در بازوانش قدرت عباس قاسم
به‌به که دارد غیرت عباس قاسم
*****
عمامه‌ی او را عمویش با نمک بست
مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست
*****
قاسم حریف تن به تن دارد، ندارد
این نوجوان جوشن به تن دارد، ندارد
چیزی کم از بابا حسن دارد، ندارد
اصلا مگر ازرق زدن دارد، ندارد
*****
ازرق کجا و شیر میدان خطرها
قاسم بود رزمنده‌ی نسل قمرها
*****
وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت
یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت
از میمنه تا میسره روی تنش ریخت
از روی زین افتاد، قلب مادرش ریخت
*****
مثل مدینه کوچه‌ای را باز کردند
پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند
-------------------------------------------------
ببین می آید سوی میدان کریمی از قوم کریمان جوانی حیدر به قرآن
عموجان عموجان
فرزند همه عزت مومنین من هستم
لوای امیری حسین در دستم/ ز عشق تو مستم
عمو حسین جان حسین ثارالله ۳
فدای گریه کردن تو شده با ظلم دشمن تو زره اندازه ی تن تو
عزیزم عزیزم
واویلا عمویت از این غم به خود لرزیده
شده استخوانهای تو پاشیده/ که رنگت پریده
یادت می آید که بودی حساس تبریک عزیزم رسد عطر یاس
شانه به شانه شدی با عباس
عمو حسین جان حسین ثارالله ۳
منی که محزون و غمینم نشد قسمت ای نازنینم شب دامادیت ببینم
عزیزم عزیزم
شرمندم اگر سخت گذشته به تو این چند سال
بدون پدر سخت گذشت در هر حال/ دگر رفتی از حال
برخیز که اینان پرت می دزدند تیغ تو را بی خبر می دزدند
چشم هم گذاری سرت می دزدند
عمو حسین جان حسین ثارالله ۳

شاعر : رضا تاجیک
---------------------------------------------
لاله پرپرم می روی از برم نور چشم ترم می روی از برم
من قاسمم که یادگار مجتبایم
قربانی تو در منای کربلایم
با تو غریبی پدر آمد به یادم
زین رو عمو جان من مهیای جهادم

شیرین تر از شهد وعسل باشد برایم گر جان خود تقدیم در گاهت نمایم
غرق خون از محن قاسم ابن الحسن
ماه گلگون بدن قاسم ابن الحسن
من از نگاهت ای عمو شرمنده باشم
اکبر برفت ومن هنوزم زنده باشم
در جبهه ایمان تو رزمنده باشم
در راه توجان می دهم تا زنده باشم
لاله پرپرم می روی از برم یادگار حسن میروی از برم

شاعر : مهدی عظیمی
---------------------------------------------
شادابی لب های تو را افسردند
گل های بهاری تو را پژمردند
از پرتو بی مثالت ای قرص قمر
جا داشت اگر ستاره‌ها می مُردند
پهنای زمین ستاره باران می شد
بر آینه‌ات که سنگ ها می خوردند
آن روح یتیمانه‌ی سرسبزت را
در فصل خزان سینه ها آزردند
کوتاهی اندام تو ممتد می شد
وقتی که به زیر پای مرکب بردند
گفتند که پر زخمی ترینی – اما
یک چندم آن کثیر را نشمردند
بر بال فرشته ها کجا می رفتی
انگار تو را ماه عسل می بردند

شاعر : استاد علی اکبر لطیفیان
--------------------------------------------
شیری از بیشه روان جانب میدان شده بود
به سوی معرکه می رفت و رجزخوان شده بود
کفنی را به تنش کرده عموجانِ حرم
می چکد از لب او نام کریمان حرم
از عبایی که به تن کرده زُحل می ریزد
زیر پایش ز لبش شهد عسل می ریزد
گره ای کور زده تیغ دو ابرویش را
عمّه اش شانه زده طرّه گیسویش را
خوبیِ نسل علی ها به پسر داشتن است
به هنر داشتن است و به جگر داشت است
این هم از نسل علی صف شکنِ خناّس است
خوبیِ این پسر این است که با عباس است
رفت میدان و رجز خواند و تماشایی شد
ضربه هایش به سر و دست، چه مولایی شد
تیغ دور سر او چرخ زد و جولان کرد
پدری را ز غم مرگ پدر گریان کرد
پسر دوم اَزرَق که به میدان تن داد
همه دیدند چگونه سرش از تن افتاد
یک نفر گفت که این ضربه حیدر باشد
یک نفر گفت که عباس دلاور باشد
دیگری گفت که این یکّه سوار جمل است
دیگری گفت که این لشگر ما را اَجَل است
دیگری گفت به واللهِ حسن آمده است
زرهی نیست، کفن کرده به تن آمده است
ناگهان بند نقاب از قدِ رعنا که گرفت
دشت را در نظر غیرت زهرا که گرفت
هو زد و با رجزی گفت اناابن الحسنم
من اُویسِ قرنم شهر مدینه وطنم
پسر فاطمه عَمّ من و مولای من است
پدرم نیست ولی اوست که بابای من است
من به ناموس خدا چون پدرم حساسم
غیرت اللهم و بر اهل حرم حساسم
می زنم گردنتان را به نوک شمشیرم
انتقام علی و فاطمه را می گیرم
در همین فاصله گفتند که نیرنگ زنیم
این هم از نسل کریم است، به او سنگ زنیم
آنقدر سنگ به او خورد که از زین افتاد
در حرم مادرش از ماتم قاسم جان داد

شاعر : رضا باقریان
------------------------------------------
سپرت سینۀ مجروح و زره پیرهنت
اجلت یار و عسل لخته ی خون در دهنت
سیزده سوره ی قرآن عمو با چه گنه
شسته با خون گلویت شده آیات تنت؟
روی هر زخم تو باشد اثر زخم دگر
جای مرهم که گذارند به زخم بدنت
آب غسلت شده خون و کفنت زخمِ فزون
تو شهیدی، چه نیاز است به غسل و کفنت؟
می‌زند چاک، گریبان جگر را یوسف
گر ببیند که به خون شسته شده پیرُهنت
جگر سنگ بسوزد ز غمت چون دل من
تو چه کردی که شود سنگ، جواب سخنت؟
قتلگاه تو شده حجله ی دامادی تو
می‌ چکد خونِ سر از زلف شکن در شکنت
چاک‌ چاک است تنت چون جگر پاک حسن
ای ز سر تا به ‌قدم حُسن حَسن در حَسَنت
من نگه کردم و تو دیده به هم دوخته‌ای
جگرم سوخت از این دیده به هم دوختنت
هر دلی شمع‌ صفت سوخته در ماتم تو
چون دل «میثم» دل ‌سوخته در انجمنت

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار
----------------------------------------------
ای عمو! تنها امیدم در رهت ترک سر است
مرگ درراه تو برمن از عسل شیرین تر است
گرچه می دانی یتیمم، اذن میدانم بده
فرض کن این سیزده ساله علیّ اکبراست
نوجوانان یک به یک رفتند و من جا مانده ام
بر روی داغ دلم هرلحظه داغ دیگر است
گاه می خوانی یتیمم، گاه گویی کودکم
هرچه هستم در وجودم، خون پاک حیدراست
خوش ترین نقل عروسی بارش سنگ بلاست
بهترین دامادی من، ترک جان، ترک سر است
بهترین شاخه گلی را که کنم تقدیم تو
صورت خونین، سر بشکسته، زخم پیکر است
حنجر من تشنه ی آب دم شمشیرهاست
نوش من در راه وصل یار، نیش خنجر است
از شرار تشنگی هر چند می سوزم، عمو
بیشتر سوز من از لب های خشک اصغر است
تیغ کین بر گردنم زیباتر از دست عروس
قتلگاهم خوش تر از آغوش گرم مادر است
میثم از کرب و بلا در سینه داری آتشی
ای عجب! هر مصرع شعر تو کوه آذر است

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار
----------------------------------------------
بگفتا قاسم نالان بدشت کربلا برای یاری قرآن
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
عمو جانم به قربانت فدای لعل عطشانت عمو دستم به دامانت
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
عمو بنما کفن پوشم غلام حلقه در گوشم عمو منما فراموشم
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
ببین حال پریشانم غمین و دیده گریانم سراپا محو جانانم
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
وصیت کرده بابایم که یاری ِ تو بنمایم توئی شمع دل آرایم
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
به حق ّ مادرت زهرا گره از کار ما بگشا که گشتم واله وشیدا
به روز حشر تو از یاری کن از ژولیده غم خواری حضور حضرت باری
عمو جانم عمو جانم ، عمو ده اذن میدانم
-------------------------------------------
چه می شود عمو اگر حاجت مرا روا کنی
بسوی مقتلم روان به خاطر خدا کنی
من و علی اکبرت رفیق راه بوده ایم
سخت بود برای من از او مرا جدا کنی
اذن شهادتم بده که طالب شهادتم
چه می شود به مسلخم روانه از وفا کنی
دین بزرگی از پدر هست عمو به گردنم
رسیده ام به خدمتت عمو مرا فدا کنی
یتیم مجتبی منم ذبیح کربلا منم
که با نثار خون من خدای را رضا کنی
اگر که توتیا شوم به زیر سمّ اسبها
ز قید همّ و غم عمو دل مرا رها کنی

شاعر : محمود ژولیده
------------------------------------------
آمدم جان عمو درک منای تو کنم
خویش را لایق به دیدار خدای تو کنم
پدرم کرده وصیت که به قربانگاه عشق
جان ناقابل خود را به فدای تو کنم
مادرم کرده به عشق تو کفن پوش مرا
که ز خون سرخ رخ کرببلای تو کنم
من که بهتر نِیَم از اکبر گلگون کفَنت
اذن جنگم بده تا جلب رضای تو کنم
سیزده سال نشستم به اُمیدی که سرم
برسر نیزه علمدار لوای تو کنم
من یتیمم ز محبّت دل قاسم مشکن
چه شود گر که مَن سعی صفای تو کنم
گر تنم زیر سم اسب لگد کوب شود
به از آن است بپا بزم عزای تو کنم
رو سپیدم به بر فاطمه کن جان عمو
تا که در نزد پدر حمد و ثنای تو کنم

شاعر : محمود ژولیده
--------------------------------------------
بر روی خاک تیره برافتادم ای عمو
بازآ بکن زراه کرم یادم ای عمو
من آهوی حرم، شده ایندشت صیدگاه
اندرکمند کینة صیادم ای عمو
بی یار و بی معینم ایا شاه تاجدار
فریادرس که در کف جلادم ای عمو
بر حال من نمیکند آخر ترحمی
این قاتل شریر که ناشادم ای عمو
دادم برس که زندگی من تمام شد
حالا بزیر خنجر فولادم ای عمو
حلقم لطیف خنجر کین تیز و پرشرر
قاتل قویست نی زکس امدادم ای عمو
غیر از تو نیست یار و معینم در ایندیار
بی یاورم بیا و بفریادم ای عمو
چون مرغ برشکسته فتدادم بدام جور
کی میکند بغیر تو آزادم ای عمو
در این دیار فایز بیچاره پرغم است
کن چاره برغمش حق اجدادم ای عمو
-----------------------------------------
به روی دامان تو جان می سپارم
گلم ولی صبر و تابم را گرفتند
با سم مرکب گلابم را گرفتند
واویلا واویلا واویلا واویلا
***
گفتم یتیمم همه سویم دویدند
با تیر و نیزه همه نازم خریدند
هم دیده من شده بسته عمو جان
هم استخوان من شکسته عمو جان
واویلا واویلا واویلا واویلا
***
منم که خون شد حنای دست و پایم
منم که ماه کنعان مجتبایم
بیا که بی تو دلم تنگ است عمو جان
حجلگه من پر از سنگ است عمو جان
واویلا واویلا واویلا واویلا